و باز هم سین!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:40
میخواستم با ابولفضل در مورد سین صحبت کنم، حال و احوالشو بپرسم و ببینم با کسیه یا تنهاست، اما بر خلاف انتظارم تنها نبود و نگنی باهاش بود و بعد هم هادی بهمون پیوست. آخرشب ابولفضل گفت باهام کار داره و یا
زان یار دلنوازم صد شکر و صد شکایت
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 12:14
صبحم با دیدن پست حسین شروع شد، عکس استاد رو پست کرده بود و یه چیزایی هم نگشته بود که حالا اونا برا من مهم نیست!اما شنبه و چهارشنبه با اینکه میدونستم اخرین روزاییه که تو این تابستون میتونم کلاسا رو برم
نقاط قوت کشنده
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 12:14
سین میگفت ادم همیشه از همون جایی ضربه میخوره که فکر میکرده نقطه قوتشه! راس میگفت
خیر محض
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 12:14
امروزو هیچوفت نباید فراموش کنماز 6.5 صبح که بیدار شدم و روزمو شروع کردم تا 10.5 شب که رسیدم خونه و حالا که تو تختم و برقو خاموش کردمخوب بود، پر از کار و فصار و یه وقتایی استرس و همش بدو بدو درونی و بی
و چه بهتر اگر اهل نوشتن هم باشد...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 14:20
با دختری دوست شو که کتاب بخواند.با دختری دوست شو که پولش را به جای لباس خرج کتاب کند.دختری که فضای کمد لباسهایش تنگ باشد. نه از زیادی لباس. از نگهداری کتاب.دختری که لیست بلندی از کتابها را برای خوان
بازگشت ازین زن ممکن نیست
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 14:20
عاشق زنی نشو که می داند . که زیاد گوش می دهد،زنی که می نویسدﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﺍﻓﺴﻮﻧﮕﺮ ، ﻭﻫﻢ ﺁﮔﯿﻦ ،ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﯽ ﻣﺸﻮ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺍﺭﺩ . ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﺩ ﯾ
سایه
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 14:20
شستهام به در نگاه میکنمدریچه آه میکشدتو از کدام راه میرسیخیال دیدنت چه دلپذیر بودجوانی ام در این امید پیر شدنیامدی و دیر شد
چرا به زنها/ مردها نیاز داری؟
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 14:20
یه سری مصاحبه ها انجام شده بود با خانما و آقایون با این سوال که چرا به زنها/مرد ها نیاز داری؟ میخوام به این سوال جواب بدم و بگم برای زن بودنحس میکنم در حضور یک مرد روح و لطفات زنانم شکوفا میشه، دوست د
تصمیم
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 14:20
متوجه شدم که منفی نوشتن حال آدمو بد میکنه خودشبنابراین ازین به بعد تو وبلاگم هم منظم تر و مثبت تر مینویسم...
به عنوان یه معلم
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 14:20
یه کار کوچیک بزرگ کردمبه امیرمهدی که سرعت نوشتنش پایینه فرصت بیشتری دادم برای امتحان و بعد از زنگشون هم چند دقیقه ای منتظرش موندم و اصلا نگفتم برگتو بدهوقتی داشت میرفت گفت ما بهمون یکم بیشتر وقت بدن
غم یار و غم یار و غم یار
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 14:20
پی نوشت: به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتنکه شبی نخفته باشی به درازنای سالی
Miles to go before I Sleep
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 14:20
احیاگر روح خویش شده ام چشم باز میکنم و چیزی در من نیست که زنده ام کند پس از مرگ شبانگاهیشروع میکنم به صحبت با خودمبا یه روح مرده و افسردهبخشی از من باید قوی باشد، نیرومند و پر انرژی برای کمک به بخشی ک
دوستم بدار...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 14:20
آئورلیانوی من فکر میکنم هیچکس را ندارم تا حرفهای عادی و بی هدفی با هم بزنیممثل اینکه بگویم فلان شاگردم که نمیشناسد هم امروز حرفی زد یا رفتاری کرد که حالا آنقدرها هم مهم و جالب نیست اما انگار گفتشَ به
نمیگنجد نفس در سینه من
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 14:20
من خواب دیدمملکوت آسمان رو دیدمنور رو دیدمو صدایی رو با قلبم شنیدم شبیه جمله ای که امروز خوندم"عیسی به مریم مجدلیه گفت : خواهر، همه ی گناهانت بخشیده شد، چون تو بسیار عشق ورزیدی..." پس عشق این قدرت شفابخش رو داره امروز بی تابم، این جمله رو که خوندم کتابو بستم، استوریش کردم و اومدم اینجا تا بنویسم و گ...