چشم باز میکنم و چیزی در من نیست که زنده ام کند پس از مرگ شبانگاهی
شروع میکنم به صحبت با خودم
با یه روح مرده و افسرده
بخشی از من باید قوی باشد، نیرومند و پر انرژی برای کمک به بخشی که سخت خسته و ناتوان شده
بخشی از من بخش دیگر را به آغوش میکشد، با کلامش متقاعد میکند به حرکت و تصویرهای زیبایی از آینده نشانش میدهد
و همین میشود زندگی
همین تقلا و تلاش برای صبح بیدار شدن و شب به خواب رفتن و پر کردن عاقلانه این فاصله با کمی اشتیاق و شور، اگر بشود
نمیشود مرد
و به سختی میشود زندگی کرد
نمیشود مرد و باید از پس زندگی برآمد، باید کندی کاردها را گرفت و تیزشان کرد، چرخ های پنچر را عوض کرد، باید سنگ ریزه های توی کفش ها را دراورد و زنده بود و زندگی کرد
برچسب:
نویسنده: پویان کوشکی